|
سلام به دوستان عزیزی که لطف می کنند به وبلاگ من سر می زنند از امروز در این وبلاگ من اپ نمی کنم و تصمیم دارم در وبلاگ دیگرم مطلب بزارم خوشحال می شم که به وبلاگ دیگرم سر بزنید http://boghzetanhaye.blogfa.com منتظر حضور سبزتان هستم + نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 16:33 توسط یه دختره |
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 16:17 توسط یه دختره |
سلام به دوستای گلم امروز اومدم با یه اپ متفاوت حالا اگر گفتین چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. . . . . چند روز پییش یکی از دوستان عزیز در وبلاگش * رویای خیس * منو به یه بازی دعوت کردند الان حتما می گید مگه تو وبلاگ هم می شه بازی کرد ؟؟؟؟ . . بله می شه بازی کرد . . والا منم بلد نبودم این دوستمون بهم گفتن که این بازی به چه شکل انجام می گیره بازی به این شکله که 10 تا از چیزایی که دوست دارم و 10 تا از چیزایی که دوست ندارم و بنویسممم و بعدش فقط 5 نفر از دوستان رو به این بازی دعوت کنم ( که کار بسیار سختی هستش چو ما تعداد دوستان گلمون زیاده و من امیدوارم از اینکه دعوت به این بازی نشدن ناراحت نشن چون همشون برای من عزیزن ) حالا چون دوست عزیزی که منو به بازی دعوت کردن خودشون اول از چیزای که دوست دارن شروع کردن بعد رفتن سراغ چیزای که دوست ندارن منم از ایشون تبعیت می کنم و اول چیزای که دوست دارم و می نویسم _ گل رز قرمز و گل نرگس _ تنهایی _ بوی بارون همراه با بوی نم خاک _ اهنگ غمگین یا رپ _ شعرای مریم حیدر زاده ... فریدون مشیری .... فروغ فرخزاد _ رمان های احساسی _ رنگ مشکی / سفید / قرمز _ فصل پاییز _ بهم زدن کلاس های درس ( البته اون کلاسایی که از معلمش خوشم نمی یاد _ هدیه دادن _ سکوت _ ادم دورو / بی معرفت / خود خواه _ دیدن برنامه های تلویزیونی _ رنگ زرد / نارنجی _ گل بنفشه _ غیبت کردن و دروغ گفتن _ خیط کردن دیگران یا کوچیک کردنشون _ دیدن بازی فوتبال _ جلب توجه کردن _ ادبیات / زبان فارسی بازم از دوستی که من و به این بازی دعوت کرد ممنونم ببخشید سرتونو درد اوردم دوستانی که به بازی دعوت شدن : به هر حال شرمنده ی دوستانی که نشد دعوتشون کنم به بازی هستم دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد .....با تمام خوبی ها و بدیهایم .......با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم ......دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد .......کسی چون تو .......!
شمع خاموش شد از تندی باد اثــــــر از ســایه به دیوار نماند کس نپرسید کجـــا رفــــت که بود که دمی چند در ایمجا گذراند این منم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه ی خویشم یا رب روح آواره من کیست ؟ کجاست ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 0:47 توسط یه دختره |
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم : در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگزار خیابان غریب را پیدا کن وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو کلبه ی غریبی را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی ام ! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو ! حریر غمش را کنار بزن ! مرا واهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره های تنهایی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 15:2 توسط یه دختره |
عروسک قصه من گهواره ی خوابت کجاست ؟ قصه قشنگ کاغذی پولک و افتابت کجاست ؟ بال پر نقره ای کفتر عشقمون کی بست ؟ اینه ی طوطی مونو سنگ کدوم کینه شکست ؟ عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت بمیرم ای شکسته دل چه بی صدا شکستنت صدایه عشق من و تو که تلخ و گریه اوره شاید به قصه ها بره شاید شکست اخره بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره شاید با مرگ من و تو عاشقی از دنیا بره عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه تو این قمار بی غروب بردن من باختنمه عروسک قصه ی من شکستنت فال منه این سایه ی همیشگی مرگ که دنبال منه جفتای عاشق و ببین از پل ابی می گذرن عروسک قلبشونو به جشن بوسه می برن
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 15:55 توسط یه دختره |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلندشی و ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای اشتی بی وفاشه اون کسی که جونش و براش می زاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته توی پاییز با کسی اشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته باشه که واسش تمام دنیا بودی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت اما اون نخواد بمونه همیشه سنگه صبورت
گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم ... گفتم : کجا ؟ گفت : رو قلبت ... گفتم : مگه می تونی؟ گفت : اره سخت نیست اسونه ... گفتم : باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه یه خنجر برداشت گفتم : این چیه ؟ ... گفت : هیسسسسس ساکت شدم گفتم : بنویس دیگه چرا معطلی ؟ خنجر را برداشت و با تیزی خنجر نوشت * دوستت دارم دیوونه * اون رفت خیلی وقته ...کجا؟ نمی دونم ... اما هنوز زخم خنجرش یادگاری روی قلبم مونده !!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 18:55 توسط یه دختره |
سلام به دلای منتظری که همیشه چشم به راه باید بمونن من اومدم با دلی تنهاتر و غمگینتر از قبل مدت فقط بی وفایی دیده که دله پاک من و بازی گرفت و رفت ابی تر از انیم که بی رنگ بمی ریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم از این به بعد تصمیم دارم این وبلاگم و همینطور که هست ادامه بدم و تو وبلاگ www.boghzetanhaye.blogfa.com حرفای دلم و بزنم از خودم و تنهایام بگم خوشحالم می شم که سر بزنید و با حضور گرمتان خوشحالم کنید از کسانی که این مدت نظر دادن ممنونم و از این که وقت نکردم جوابشونو بدم شرمندم شاید از این به بعد دیر اپ کنم چون دارم خودم و برای کنکور هنر اینده اماده می کنم تا تو یکی از رشته های خوبه گرافیک قبول بشم
روزی که به دنیا امدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهند ماند !
گفتم : کیستی ؟ گفت : غم !
خیال می کردم غم نام عروسکی است که می توان با ان بازی کرد ولی حالا فهمیدم که :
خودم عروسکی هستم بازیچه ی دست غم !!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 20:40 توسط یه دختره |
اولين بار که عاشقت شدم يادته؟ من يه کرم سيب بودم ،و تو يه کرم ابريشم.من به تو قول دادم ديگه هيچ وقت سيب نخورم،و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني. ولي نميدونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم.تو هم از غصه دور خودت پيله بستي و...حالا دومين باره که عاشقت شدم.ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل و زيبا.تو پر زدي و رفتي ومن موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده.ديگه از هرچي سيبه متنفرم. جدا شدی نوشتي ،،رو تن زخمي هر برگ،، گريه کردم و نوشتم،، نازنينم يا تو يا من،، به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار،،، تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 23:3 توسط یه دختره |
ميدوني گريه چه سخته وقتي که ساده نباشي ميدونم که خيلي سخته مثل ابر ساده نباري تو که جاي من نبودي بدوني چه ها کشيدم تو که مال من نبودي سيل غصه ها رو ديدم زير بارون نگاهم عشق تو يه جون پناه شد نگو قسمتت همين بود که دلم برات فنا شد وقتي از دلت مي رفتم خنده کردي تا نبازي نميخوام ازم بمونه نه صدائي و نه رازي از رو بام غصه هامون يه روزي پائين پريدم دل من دنبال چاره اما راهي باز نديدم نفس هاي اخرم رو هديه کردم به دو چشمات از بدن روحم جدا شد قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پاي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شکستند 000000000تاحالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه بدونه؟؟ تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟؟؟ دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟؟؟؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟؟؟؟؟ بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟؟؟؟؟؟ تا حالا شده نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟ بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟ مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟ هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟ نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن ليلاترين مجنون نه شيرينم نه فرهادم فقط مثل تو غمگينم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بي رنگم بدون تو چه بي تابم تپش قلب دليلي دارد ... من سوالي دارم ؟ تپش قلب من از بابت چيست ؟!!! من به دنبال كسي ميگردم كه دليل تپش قلب مرا مي داند؟؟؟ + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 19:47 توسط یه دختره |
سلام سلام به زیبای قلب پاک شما دوستان نمی دونم چی بگم چون هنوزم باورم نمی شه با این همه درس مشکل چطور تونستم وقت کنم برای شما دوستان عزیز مطلب بزارم به هر حال از همه دوستان که زحمت کشیدن نظر گذاشتن ممنونم چشمانش پر اشگ شده بود و به من نگاه میکرد و می گفت : امروز که برای مدتی از برم میری بگو که دوستم داری به چشمانش خیره شدم قطره اشکی از چشمانش ریخت بوسیدمش اما نگفتم دوستش دارم روز بعد که پیشش رفتم انقدر خوشحال شد که خود را در اغوشم انداخت و سرش را بر شانه ام فشرد و گفت : امروز بگو که دوستم داری انگشتان بلندش را گرفتم و بوسیدم اما نگفتم دوستش دارم ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل سرخ بر بالینش نشستم او را نگاه کردم و او به من گفت : بگو که دوستم داری می ترسم دیگه این حرف را هیچ وقت از دهانت نشنوم اما باز بوسیدمش و رفتم ولی ان روز که بر بالینش رفتم روی صورتش پارچه ی سفیدی بود وحشت زده پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم که چدر دوستش دارم فریاد زدم : ¤ به خدا دوست دارم ¤ زندگی به مرگ گفت : چرا امدن تو رفتن منه ؟ چرا خنده تو گریه منه ؟ مرگ حرفی نزد !!! زندگی دوباره کفت : من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بئد و رندگی گفت : رابطه من و تو چه احمقانست !!! زنده کجا مرگ کجا !؟ دخمه کجا نور کجا !؟ + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 16:5 توسط یه دختره |
|
| |||||